خرید بک لینک
می نویسم!

وقتی واقعیتی ناگفتنی بود/ یا باید سکوت کرد/ یا باید شعر گفت

بیژن جلالی

دستانم می لرزد

دیگر نمی خواهم بنویسم....

خسته ام از این نوشتن ها

و از این دفتر ناخوش زندگی،

سر آن دارم

که بگریزم

از اینجا،

اینجا

مانده ام

آزرده ام

فریادی شده ام

با زمین و زمان سرِ جنگ دارم

زندگی راهی ندارد

و من

راهم را پنهان کرده ام

در گریبان خویش

می گذرم

یا که می مانم

نمی دانم

مدام می اندیشم

به هر چه که هست

و هر چه که نیست

به خویش

به بیابان

به کوهستان

به باران

به شعر

به فردا

و زندگی

که با من جور دیگری ست

زبان گنگی دارد با من، زندگی

ساز ناکوکی دارد

خیالم را بی قرار کرده است

و تلخ

به خیال آنی ام

که بگریزم

به پنهان خویش

و پنهان کنم

خیالاتم را

که با من است

و بر من است

و می بردم به هر سو....

خیالی با من است:

شعری در دل دارم

شعری که بارانی است

رو به آسمان می کنم

و خیال من بارانی می شود

باران

که باغچه دلم را خیس می کند

مجالی می رسد

و می نویسم!

می نویسم!

1394/6/26

برچسب: می نویسم برای تو,مینویسم یادگاری تا بماند روزگاری,مینویسم از تو,مینویسم برای تنها دخترم تینا,می نویسم,مینویسم از احساسم,مینویسم یادگاری,مینویسم دیدار,مینویسم برای قاصدکم,می نویسم برای تینا, نویسنده: یگانه یوسفی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 7:56

صفحه بندی